تبليغاتX
وبلاگ تخصصی آيینه پژوهش
وبلاگ تخصصی آيینه پژوهش

زيبايي در قلب کسي که مشتاق آن است روشن تر مي درخشد تا در چشمان کسي که آن را مي بيند

 

دکتر محمد جعفر یاحقی، استاد برجسته ادبیات فارسی در دانشگاه فردوسی مشهد و مدیر قطب علمی فردوسی شناسی و ادبیات خراسان می‌باشد. وی متولد شهر فردوس در سال ۱۳۲۶ می‌باشد.

 

دکتر یاحقی، تحصیلات ابتدایی خود را در شهر فردوس گذراند. در سال ۱۳۴۵، به قصد ادامه تحصیل به مشهد رفته و در سال ۱۳۴۶ با رتبه اول در کنکور رشته ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شد. پس از اتمام دوره لیسانس، در سال ۱۳۵۰ به عنوان رتبه اول در کنکور فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مشهد پذیرفته شد. وی در سال ۱۳۵۴ با درجه ممتاز از پایان‌نامه خود دفاع کرده و به پیشنهاد دکتر غلامحسین یوسفی به عنوان مربی در بخش زبان وادبیات فارسی دانشگاه فردوسی استخدام شد. در همان زمان وی در دوره دکتری زبان وادبیات فارسی دانشگاه تهران با رتبه اول پذیرفته شده و همزمان با تدریس در دانشگاه فردوسی، در دوره دکتری به تحصیل پرداخت. استاد یاحقی در سال ۱۳۵۶، با خانم خدیجه بوذرجمهری، عضو هیأت علمی گروه جغرافیای دانشگاه فردوسی ازدواج کرد. وی در سال ۱۳۵۹ از پایان نامه دکتری خود در دانشگاه تهران با در جه ممتاز دفاع کرد. وی به ترتیب در سالهای ۱۳۶۷ و ۱۳۷۲ به مرتبه دانشیاری و استادی ادبیات فارسی ارتقا یافت و از دی ماه ۱۳۸۱ مدیریت قطب علمی فردوسی شناسی وادبیات خراسان را به عهده گرفت.

 

افتخارات

 * بنیان گذاری و مدیریت گروه فرهنگ و ادب بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، ۱۳۶۳
*
تأسیس مرکز خراسان شناسی و انتصاب به عنوان مدیر عامل این مؤسسه، ۱۳۷۵
*
دریافت لوح تقدیر از رییس جمهور به مناسبت برگزیده شدن کتاب وی فرهنگ نامه قرآنی به عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی، ۱۳۷۵
*
دریافت لوح تقدیر از رییس جمهور به مناسبت انتخاب کتاب وی تفسیر ۲۰ جلدی ابوالفتوح رازی به عنوان پژوهش برتر پنجمین نمایشگاه علوم قرآنی، ۱۳۷۶
*
انتخاب به عنوان استاد نمونه کشوری و دریافت لوح تقدیر
*
تألیف، تصحیح و ترجمه بیش از ۲۰ عنوان کتاب و نگارش بیش از ۵۰ مقاله

 

سفرهای علمی

 * عزیمت به انگلستان برای استفاده از فرصت مطالعاتی در دانشگاه کمبریج به مدت یک سال، ۱۳۶۴
*
عزیمت به چین برای آشنایی با بخش ایران شناسی دانشگاه پکن به مدت سه هفته، ۱۳۶۶
*
عزیمت به آکسفورد برای استفاده از کتابخانه بادلیان به مدت یک ماه، ۱۳۶۷
*
عزیمت به ژاپن به دعوت دانشگاه مطالعات خارجی توکیو برای تدریس زبان وادبیات فارسی به مدت یک سال، ۱۳۶۹
*
عزیمت به انگلستان به دعوت دانشگاه لندن برای تدریس زبان وادبیات فارسی در مدرسه مطالعات آسیایی و آفریقایی دانشگاه لندن به مدت سه سال، ۱۳۷۸

 

کتاب‌ها

 * تفسیر شنقشی، گزاره‌ای از بخشی از قرآن کریم، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۵
*
اقلیم‌های دیگر، مشهد، چاپخانه دانشگاه فردوسی، ۱۳۶۲
*
تاریخ سیسیل در دوره اسلامی، اثر عزیز احمد، ترجمه از انگلیسی، با همکاری نقی لطفی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۲
*
راهنمای نگارش و ویرایش، با همکاری دکتر محمد مهدی ناصح، مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۶۳ (چاپ ۲۳، ۱۳۸۴(
*
ترجمه قرآن ری، تهران، مؤسسه فرهنگی رواقی، ۱۳۶۴
*
روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن (تفسیر ابوالفتوح رازی)، مشهد، با همکاری دکتر ناصح، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، ۲۰ جلد، ۱۳۶۵ تا ۱۳۷۶ (چاپ سوم، ۱۳۸۳(
*
نهایه المسؤول فی روایه الرسول، (تصحیح)، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۶
*
تاریخ تفکر اسلامی در هند، اثر عزیز احمد، ترجمه از انگلیسی، با همکاری نقی لطفی، تهران، کیهان- انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۷
*
سوگنامه سهراب، تهران، توس، ۱۳۶۸
*
سرو و تذرو، از نثاری تونی، (تصحیح)، تهران، سروش، ۱۳۶۸
*
فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی، تهران، سروش- مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۹ (چاپ دوم، ۱۳۷۵(
*
تاریخ ادبیات ایران، کتاب درسی برای دوره دبیرستان، تهران، وزارت آموزش و پرورش، ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۲ (هر سال تجدید چاپ می‌شود(
*
بهین نامه باستان، خلاصه شاهنامه فردوسی، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۶۹ (چاپ پنجم، ۱۳۷۶(
*
جزیره بی آفتاب، گزارش سفر یک ساله به انگلستان و اروپای غربی، مشهد، چاپخانه دانشگاه فردوسی، ۱۳۷۱
*
آن سال‌ها، یادهای کودکی و نوجوانی، دفتر نخستین، مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۷۱
*
فرهنگنامه قرآنی، فرهنگ برابرهای فارسی واژه‌های قرآن براساس ۱۴۲ قرآن خطی محفوظ در کتابخانه آستان قدس رضوی، مشهد، بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، ۵ جلد، ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۶ )چاپ سوم: ۱۳۸۳(
*
فردوس/تون، تاریخ و جغرافیا، با همکاری خدیجه بوذرجمهری، مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، ۱۳۷۳
*
راهنمای توس و سخنی در باره فردوسی و شاهنامه، مشهد، انتشارت پاژ، ۱۳۷۳
*
دیبای خسروانی، کوتاه شده تاریخ بیهقی، به همکاری مهدی سیدی، تهران، جامی، ۱۳۷۳ (چاپ ششم، ۱۳۸۴(
*
چون سبوی تشنه، ادبیات معاصر، تهران، جامی، ۱۳۷۴ (چاپ پنجم، ۱۳۷۷(
*
پاژ، زادگاه فردوسی، مشهد، انتشارت پاژ، ۱۳۷۴
*
از جیحون تا وخش، گزارش سفر به ماوراءالنهر، با همکاری مهدی سیدی، مشهد، مرکز خراسان شناسی، ۱۳۷۸
*
جویبار لحظه‌ها، جریان‌های ادبیات معاصر، تهران، جامی، ۱۳۷۸ (چاپ ششم، ۱۳۸۴(
*
فرهنگ نام آوران خراسان، مشهد، به نشر، ۱۳۸۲
*
تاریخ بیهقی، مشهد، انتشارات دانشگاه فردوسی، ۱۳۸۳

 

فرهاد سلطاني -------------------------

علی شریعتی زاده سال ۱۳۱۲ در مزینان، نویسنده مسلمان و روشنفکر ایرانی ‏است


زندگی ‏

دکتر شریعتی در دوم آذر ماه سال ۱۳۱۲هـ ش در مزینان متولد شد. شریعتی در ‏سال ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته دکترای جامعه شناسی به ‌فرانسه رفت.در ‏این هنگام با دکتر احمد بهمنی رئیس دانشگاه هاروارد آشنا شد که این آشنایی ‏موجب تحولات بزرگی در تفکرات شریعتی شد. شریعتی در سال ۱۳۴۳ به‌ایران ‏بازگشت و ابتدا به‌عنوان دبیر دبیرستان و سپس به‌عنوان استادیار دانشگاه مشهد ‏شروع به فعالیت کرد. دکتر شریعتی در سال ۱۳۴۸ به‌ حسینیه ارشاد در تهران دعوت ‏شد و از آن زمان با سلسله سخنرانی های معروف خود به مبارزه ضد حکومت شاه ‏پرداخت تا جائی که به دست روح الله ملائی به شهادت رسید. از دکتر شریعتی دهها ‏جلد کتاب و مقاله‌تحقیقی و متون سخنرانی برجای مانده‌است. علی شریعتی روز ۲۹ ‏خرداد سال ۱۳۵۶هـ ش درگذشت. آرامگاه وی در سوریه است.‏


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بیو گرافی و شرح حال دکتر علی شریعتی

نگاهی به زندگی دکتر علی شریعتی با بازخوانی کتاب «طرحی از یک زندگی» ‏نوشته پوران شریعت رضوی(همسر دکتر)‏

در فاصله سال‌های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌کرد، از ‏قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تکنیک‌تهران و ‏دانشکده نفت آبادان. ‏

مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با ‏دانشجویان قطع کنند و به کلاس‌های وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، ‏بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند.‏

سال شمار زندگی دکتر : ۱۳۱۲:

تولد 2 آذر ماه ۱۳۱۹‏

‏ ورود به دبستان «ابن یمین» ۱۳۲۵‏

ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد» ۱۳۲۷‏

‏ عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی ۱۳۲۹‏

‏ ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد ۱۳۳۱‏

‏ اشتغال در ادارهٔ فرهنگ به عنوان آموزگار. شرکت در تظاهرات خیابانی علیه ‏حکومت موقت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه. اتمام دوره دانش سرا.‏

‏ بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان. ۱۳۳۲‏

‏ عضویت در نهضت مقاومت ملی ۱۳۳۳‏

‏ گرفتن دیپلم کامل ادبی ۱۳۳۵‏

‏ ورود به دانشکده ادبیات مشهد و ترجمه کتاب ابوذر غفاری ۱۳۳۶‏

دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت ۱۳۳۷‏

‏ فارق‌التحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول ۱۳۳۸‏

‏ اعزام به فرانسه با بورس دولتی ۱۳۴۰‏

‏ همکاری با کنفدراسیون‌ دانشجویان ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران آزاد ‏‏۱۳۴۲‏

‏ اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاس‌های ‏جامعه‌شناسی ۱۳۴۳‏

‏ بازگشت به ایران و دستگیری در مرز ۱۳۴۵‏

‏ استاد یاری تاریخ در دانشگاه مشهد ۱۳۴۷‏

‏ آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد ۱۳۵۱‏

‏ تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی ۱۳۵۲‏

‏ دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی ۱۳۵۴‏

‏ خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد ۱۳۵۶‏

‏ هجرت به اروپا و شهادت. 1356هـ ش

 

سال‌های کودکی و نوجوانی

دکتر در کاهک متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی ‏بود. سال‌های کودکی را در کاهک گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر ‏داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مکتب دار ده ‏کاهک).‏

دکتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام ‏کرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضاخان و اشغال کشور توسط متفقین، استاد ‏‏(پدر دکتر)، خانواده را بار دیگر به کاهک فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در ‏مشهد به ابن‌یمین برمی‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد ‏او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد کم می‌شود. در این دوران تمام ‏سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در کتاب خانه پدر بود. دکتر در ۱۶ سالگی ‏سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای ‏مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.‏ در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. این ‏بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان ‏فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی که به تدریج از او روشنفکری مسئول و ‏حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.‏


آغاز کار آموزی

با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دکتر در ادارهٔ فرهنگ استخدام شد. ضمن ‏کار، در دبستان کاتب‌پور در کلاس‌های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم کامل ادبی ‏گرفت. در همان ایام در کنکور حقوق نیز شرکت کرد. دکتر به تحصیل در رشته فیزیک ‏هم ابراز علاقه می‌کرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دکتر در این ‏مدت به نوشتن چهار جلد کتاب دوره ابتدایی پرداخت. این کتاب‌ها در سال ۳۵، توسط ‏انتشارات و کتاب‌فروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند ‏سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس شد. در سال 13۳۴، با باز شدن دانشگاه ‏علوم و ادبیات‌انسانی در مشهد، دکتر و چند نفر از دوستان شان برای ثبت نام در این ‏دانشگاه اقدام کردند. ولی به دلیل شاغل بودن و کمبود جا تقاضای آنان رد شد. دکتر ‏و دوستان شان همچنان به شرکت در این کلاس‌ها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در ‏آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شرکت کنند. در این ‏دوران دکتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را می‌آزمود. هفته‌ ای یک بار ‏نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گه‌گاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ می‌کرد. ‏در این دوران فعالیت‌های او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شکل ‏ایدئولوژیک به خود نگرفته بود.‏


ازدواج
در تاریخ ۲۴ تیرماه سال 13۴۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسی‌هایش ‏ازدواج کرد. دکتر در این دوران روزها تدریس می‌کرد و شب‌ها را روی پایان‌نامه‌اش کار ‏می‌کرد. زیرا می‌بایست سریع‌تر آن را به دانشکده تحویل می‌داد. موضوع تز او، ترجمه ‏کتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دکتر سر موقع ‏رساله‌اش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع کرد و مورد تایید اساتید دانشکده ‏قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده‌است. ‏پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه ‏تحصیل مهاجرت کرد.‏

 

دوران اروپا

عطش دکتر به دانستن و ضرورت‌های تردید ناپذیری که وی برای هر یک از شاخه‌های ‏علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد می‌کرد. ورود به فرانسه نه تنها ‏این عطش را کم نکرد، بلکه بر آن افزود. ولی قبل از هر کاری باید جایی برای سکونت ‏می‌یافت و زبان را به طور کامل می‌آموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار ‏توانست اتاقی اجاره کند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس) ثبت ‏نام کند. پس روزها در آلیس زبان می‌خواند و شب‌ها در اتاقش مطالعه می‌کرد و از ‏دیدار با فارسی‌زبانان نیز خودداری می‌نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری ‏نپایید. زیرا وی نمی‌توانست خود را در چارچوب خاصی مقید کند، پس با یک کتاب ‏فرانسه و یک دیکشنری فرانسه به فارسی به کنج اتاقش پناه می‌برد. وی کتاب ‏‏«نیایش» نوشته الکسیس کارل را ترجمه می‌کرد.‏

فرانسه در آن سال‌ها کشور پر آشوبی بود. بحران الجزائر از سال‌ها قبل آغاز شده ‏بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفکران خواهان پایان بخشیدن به آن. این ‏بحران به دیگر کشورها نیز نفوذ کرده بود.‏

 

تحصیلات و اساتید

دکتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال 13۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم ‏انسانی ثبت نام کرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در ‏رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد که فقط در ادامه ‏رشته قبلی‌اش می‌تواند دکترایش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع ‏رساله‌اش را کتاب‌ «تاریخ فضائل بلخ»، اثری مذهبی، نوشته صفی‌الدین قرار داد.‏

بعد از این ساعت‌ها روی رساله‌اش کار می‌کرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. ‏در واقع مطالعاتش گسترده‌تر از سطح دکترایش بود. ولی کارهای تحقیقاتی ‏رساله‌اش کار جنبی برایش محسوب می‌شد. درس‌ها و تحقیقات اصلی دکتر، بیشتر ‏در دو مرکز علمی انجام می‌شد. یکی در کلژدوفرانس در زمینه جامعه شناسی و ‏دیگر در مرکز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.‏

دکتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیت‌های سازمان‌های ‏دانشجویی ایران در اروپا شرکت می‌کرد. در سال‌های ۴۰-۴۱ در کنگره‌ها حضور فعال ‏داشت. دکتر در این دوران در روزنامه‌های ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریکا و نامهٔ ‏پارسی حضور فعال داشت. ولی به تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از ‏سوی رهبران جبهه، انتقادات دکتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید کرد و از ‏روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دکتر با خواندن کتاب «دوزخیان روی زمین»، نوشته ‏فرانس فانون با اندیشه‌های این‌نویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای ‏دانشجویان از مقدمه آن که به قلم ژان‌پل سارتر بود، استفاده کرد.‏

دکتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع کرد و با درجه دکترای تاریخ ‏فارق‌التحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه‌ دیدار می‌کرد و با آنان در ‏مورد مسائل بحث و گفتگو می‌کرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محل‌ها ‏برگزار می‌شد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، ‏دکتر علی‌رغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. ‏وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به کسی چون او‏با آن سابقه سیاسی – امکان تدریس در دانشگاه‌ها را نخواهند داد و نیز علی‌رغم ‏اصرار دوستان هم فکرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریکا، برای تداوم جریان ‏مبارزه در خارج از کشور، تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، ‏عمدتاً جهت کسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهٔ ایران و توده‌های مردم بود، ‏همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.‏

 

از بازگشت تا دانشگاه

دکتر سال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک ‏بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دکتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرزهای ‏هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حکم معلق مانده بود. پس اینک لازم‌الاجرا بود. ‏پس بعد از بازداشت به زندان غزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال ‏بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموز گاری دوباره به اداره ‏فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت‌ها تدریس کرد، تا ‏بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یک آگهی برای استاد یاری رشته تاریخ در ‏تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشکلات و کارشکنی‌های بسیاری بود. ‏ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استاد یاری او مورد قبول واقع ‏شد و او در دانشگاه مشهد شروع به کار کرد. سال‌های ۴۵-۴۸ سال‌های نسبتاً ‏آرامی برای خانوادهٔ او بود. دکتر بود و کلاس‌های درسش و خانواده. تدریس در ‏دانشکدهٔ ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانواده‌اش تمام کارهای او ‏محسوب می‌شد.‏

 

دوران تدریس

از سال ۴۵، دکتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشکده مشهد، استخدام ‏می‌شود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ ‏تمدن‌های غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، بر خوردش با مقررات ‏متداول دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز می‌کرد. بر خلاف ‏رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می‌کرد. دکتر، ‏مطالب درسی خود را که قبلاً در ذهنش آماده کرده بود، بیان می‌کرد و شاگردانش ‏سخنان او را ضبط می‌کردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده می‌شد و پس از ‏تصحیح، به عنوان جزوه پخش می‌شد. از جمله، کتاب اسلام‌شناسی‌ مشهد و کتاب ‏تاریخ‌تمدن از همین جزوات هستند.‏

اغلب کلاس‌های او با بحث و گفتگو شروع می‌شد. پیش می‌آمد دانشجویان بعد از ‏شنیدن پاسخ‌های او بی‌اختیار دست می‌زدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی ‏و دوست بود. اگر وقتی پیدا می‌کرد با آنها در تریا چای می‌خورد و بحث می‌کرد. این ‏بحث‌ها بیشتر بین دکتر و مخالفین‌ اندیشه‌های او در می‌گرفت. کلاس‌های او مملو از ‏جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشته‌ها درس خود را تعطیل می‌کردند و به کلاس او ‏می‌آمدند. جمعیت کلاس آن قدر زیاد بود که صندلی‌ها کافی نبود و دانشجویان روی ‏زمین و طاقچه‌های کلاس، می‌نشستند. در گردش‌های علمی و تفریحی دانشجویان ‏شرکت می‌کرد. او با شوخی‌هایشان، مشکلات روحیشان و عشق‌های پنهان میان ‏دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، کتاب «کویر» را چاپ کرد. حساسیت، دقت و عشقی ‏که برای چاپ این کتاب به خرج داد، برای او، که در امور دیگر بی‌توجه و بی‌نظم بود، ‏نشانگر اهمیت این کتاب برای او بود. (کویر نوشته‌های تنهایی اوست).‏
در فاصله سال‌های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌کرد، از ‏قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تکنیک‌تهران و ‏دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد ‏برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاس‌های وی که در واقع به جلسات ‏سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دکتر، با موافقت ‏مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل ‏اداری دکتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده ‏شد، تا روی آن کار کند. به هر حال عمر کوتاه تدریس دانشگاهی دکتر، به این شکل ‏به پایان می‌رسد.‏

 

حسینیه ارشاد

این دوره از زندگی دکتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغه‌ترین ‏دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، تحولی ‏عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دکتر به دوران حسینیه ارشاد معروف ‏است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عده‌ای از شخصیت‌های ملی و مذهبی، ‏بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامه آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و ‏تعلیم مبانی اسلام.‏

از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیت‌هایی چون آیت‌لله مطهری دعوت ‏می‌شد تا با آنان همکاری کنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دکتر) که با ‏ارشاد همکاری داشت، از دکتر دعوت شد تا با آنان همکاری داشته باشد که این ‏همکاری با ارائه دو مقاله با رویکرد جدید دینی از سوی دکتر آغاز شد که تمجید استاد ‏مطهری را در پی داشت. در سال‌های اول همکاری دکتر با ارشاد، به علت اشتغال در ‏دانشکده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانی‌های او مشروط به اجازه دانشکده بود، برای ‏همین بیشتر سخنرانی‌ها در شب‌جمعه انجام می‌شد، تا دکتر بتواند روز شنبه سر ‏کلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفکر نبودن دکتر و بعضی از مبلغین، باعث ‏بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این ‏اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد که دکتر دیگر در ارشاد سخنرانی ‏نکند. اما بعد از تشکیل جلسات و و نشست‌هایی، دکتر باز هم در حسینیه سخنرانی ‏کرد. هدف دکتر از همکاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. ‏سخنرانی‌های او، خود گواهی آشکار بر این نکته‌است. در سخنرانی‌ها، مدیریت ‏سیاسی کشور به شیوه‌ای سمبلیک مورد تردید قرار می‌گرفت. در اواخر سال ۴۸، ‏حسینیه ارشاد، کاروان حجی به مکه اعزام می‌کند تا در پوشش اعزام این کاروان به ‏مکه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار کنند.‏

دکتر با وجود ممنوع‌الخروج بودن، با تلاش‌های بسیار، با کاروان همراه می‌شود. تا ‏سال ۵۰ دکتر همراه با کاروان حسینیه، سه سفر به مکه رفت که نتیجه آن مجموعه ‏سخنرانی‌های میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانی‌ها تحت عنوان حج در مکه بود، ‏که بعدها به عنوان کتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه ‏برگشت به مصر رفت، که این سفر ره‌آورد زیادی داشت، از جمله کتاب آری این چنین ‏بود برادر.‏
در سال‌های ۴۹-۵۰، دکتر بسیار پر کار بود. او می‌کوشید، ارشاد را از یک موسسه ‏مذهبی به یک دانشگاه تبدیل کند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این کار می‌کند، ‏در حالی که در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دکتر در ‏ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، که باعث به وجود آمدن جوی یک‌دست‌تر و ‏هم‌فکرتر شد. با رفتن این افراد، پیشنهادهای جدید دکتر، قابل اجرا شد. دانشجویان ‏دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در کلاس‌های دکتر شرکت ‏می‌کردند. در ارشاد، کمیته‌یی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانی‌ها شد. به ‏دکتر امکان داده شد که به کمیته‌های نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون ‏مقالات دکتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ اسلام و همچنین حضور ‏زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از ‏این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواک از سوی دیگر هر روز ‏او را بی‌حوصله تر می‌کرد و رنجش می‌داد. دیگر حوصله معاشرت با کسی را نداشت. ‏در این زمان به غیر از درگیری‌های فکری، درگیری‌های شغلی هم داشت. عملاً حکم ‏تدریس او در دانشکده لغو شده بود و او کارمند وزارت علوم محسوب می‌شد. وزارت ‏علوم هم، یک کار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد.

از اواخر ‏سال۵۰ تا۵۱، کار ارشاد سرعت غریبی پیدا کرده بود. دکتر در این دوران به فعال ‏شدن بخش‌های هنری حساسیت خاصی نشان می‌داد. دانشجویان هنر دوست را ‏تشویق می‌کرد تا نمایشنامه ابوذر را که در دانشکده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر ‏اجرا کنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یکی دو ماه قبل از تعطیلی ‏حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواک شد، تا حدی ‏که در زمان اجرای نمایش بعد به نام «سربداران» در ارشاد، حسینیه برای همیشه ‏بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱.‏

 

آخرین زندان

از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود. ‏از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دکتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ‏ماه ۵۲، دکتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد. بعد از جمع‌آوری لوازم شخصیتش ‏و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را ‏معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شکنجه‌های او بیشتر ‏روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام می‌شد و بیشتر مواقع ‏فردی ناظر بر این ملاقات‌ها بود. دکتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی کتاب نه!! ‏بعد از مدتی هم حکم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ‏ساواک سعی می‌کرد دکتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه کند. ولی موفق ‏نشد. دکتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز برخوردار. او با ‏نیروی ایمان بالایی که داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریک ‏تحمل کند. در این مدت خیلی از چهره‌های جهانی خواستار آزادی دکتر از زندان ‏شدند. به هر حال دکتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال ۵۴، به خانه برگشت ‏و عید را در کنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یک سره تحت کنترل و نظارت ‏ساواک بود. در واقع در پایان سال ۵۳، که آزادی دکتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین ‏فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دکتر ‏مکرر به سازمان امنیت احضار می‌شد، یا به در منزل اومی‌رفتند و با به هم زدن ‏آرامش زندگیش قصد گرفتن همکاری از او را داشتند. با این همه، او به کار فکری خود ‏ادامه می‌داد. به طور کلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از کشور ‏می‌نوشت. در همان دوران بود که کتاب‌هایی برای کودکان نظیر کدو تنبل، نوشت.‏

در دوران خانه‌نشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. ‏در اواخر، بر شرکت فرزندانش در جلسات تاکید می‌کرد. بر روی فراگیری زبان خارجی ‏اصرار زیادی می‌ورزید. در سال ۵۵، با هم فکری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، ‏احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن ‏شد که نزد او برود و در آنجا به فعالیت‌ها ادامه دهد. راه‌های زیادی برای خروج دکتر از ‏مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم ‏مستعار و …‏ بعد از مدتی با کوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. ‏در شناسنامه اسم دکتر، علی مزینانی بود، در حالی که تمام مدارک موجود در ‏ساواک به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد ‏برای بلژیک بلیط گرفت. چون کشوری بود که نیاز به ویزا نداشت. از خانواده ‏خداحافظی کرد و قرار به ملاقات دوباره آنها در لندن شد. در روز حرکت بسیار نگران ‏بود. سر را به زیر می‌انداخت تا کسی او را نشناسد. اگر کسی او را می‌شناخت، ‏مانع خروج او می‌شدند. و به هر ترتیبی بود از کشور خارج شد. دکتر نامه‌ای به ‏احسان از بلژیک نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ‏ویزا از امریکا تحقیق کند.‏

ساواک در تهران از طریق نامه‌یی که دکتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از ‏کشور شده بود و دنبال رد او بود. دکتر بعد از مدتی به لندن، نزد یکی از اقوام ‏همسرش رفت و در خانه او اقامت کرد. بدین ترتیب کسی از اقامت دوهفته‌یی او در ‏لندن با خبر نشد. پس از یک هفته، دکتر تصمیم گرفت با ماشینی که خریده بود از ‏طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جواب‌های گنگ و نامفهوم دکتر، که ‏می‌خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشکوک می‌شود. ولی به ‏دلیل اصرار های دکتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یکی از اقوام قبول ‏می‌کند. این خطر هم رد می‌شود. بعد از این ماجرا، دکتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه ‏می‌شود که از خروج همسرش و فرزند کوچکش در ایران جلوگیری شده. بسیار ‏خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن می‌رود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به ‏خانه می‌آورد. دکتر در آن شب اعتراف می‌کند که جلوگیری از خروج پوران و دخترش ‏مونا می‌تواند او را به وطن باز گرداند، او می‌گوید که فصلی نو در زندگیش آغاز ‏شده‌است. در آن شب، دکتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را ‏همه در خانه می‌گذرانند و فردا صبح زمانی که نسرین، خواهر علی فکوهی، ‏مهماندار دکتر، برای باز کردن در خانه به طبقه پایین می‌آید، با جسد به پشت افتاده ‏دکتر در آستانه در اتاقش روبه‌رو می‌شود. بینی‌اش به نحوی غیر عادی سیاه شده ‏بود و نبضش از کار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فکوهی تماس می‌گیرند و ‏خواستار جسد می‌شوند، در حالی که هنوز هیچ کس از مرگ دکتر با خبر نشده بود.‏

پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، بدون انجام کالبد شکافی و علت مرگ را ‏ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام کردند. و بالاخره در کنار مزار ‏حضرت زینب آرام گرفت!…‏

 

وصیت نامه

وصیت نامه دکتر علی شریعتی از ویکی‌نبشته ‏Jump to‏: گشتن, ‏search‏ … به هر ‏حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به ‏عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال ۱۳۴۸ « امروز دوشنبه ‏سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره‌های بیهوده تر ‏شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار ‏بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست ‏‏(نشانه¬ای از تحمیل مدرنیسم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).‏

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، ‏عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.‏
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز ‏تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته‌است چه خواهد بود؟ جز این که همه ‏قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم ‏به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم ‏و نوشته هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ‏ضرورتی ندارد.‏

همه امیدم به «احسان» است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که ‏این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به ‏خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش ‏بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو  بیراهه:‏ یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن های زشت و نفرت بار، ‏احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و ‏معنویش در ما تحتش جمع شدن، و تمام ارزش های متعالیش در اسافل اعضایش ‏خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه ‏دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر ‏متعدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن ‏خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک ‏کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو ‏بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه ‏حد می¬تواند معجزه آسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این ‏سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر ‏خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را بر گزیند؟

‏گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده‌است. ‏پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از ‏همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان ‏همین «دوله»‌ها و «سلطنه»‌های «صلصال کالفخار من حماء مسنون»، و «اینشتین» ‏از همین نژاد پلید و «شوایتزر» از همین اروپای قسی آدمخوار و «لومومباً از همین نژاد ‏برده و »مهراوه« پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه های آخوند ‏ریزو … به هر حال »آدم« از لجن و »ابراهیم« از »آزر« بت تراش و »محمّد از خاندان ‏بتخانه دار ، به دل من امید میدهند که حسابهای علمی مغز را نادیده انگارد و به سر ‏نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه ‏می¬پرورد امیدوار باشم.‏
‏دوست می داشتم که «احسان» متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و ‏مستقل بار آید. خیلی میترسم از پوکی و پوچی موج نوی ها و ارزان فروشی و حرص ‏و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده ها و حسد ها و باد و بروت ‏ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه های شب منزل رفقا یا پشت میز ‏آبجو فروشی ها، از کسانی که به هر حال کاری می کنند بد می گویند و آنها را با ‏فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می سنجند و طبعا محکوم می کنند، و پس از ‏هفت هشت ساعت در گوشی های انقلابی و کارتند و عقده گشایی¬های ‏سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با ‏آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی رسد ‏ــ به منزل بر می گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر ‏کرسی می خوابند.‏ و نیز می ترسم از این فضلای افواه الرجالی شود:‏

از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.‏

و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،‏

و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،

و از روی مقالات و عکس های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های ‏فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،

و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه های کارگری حزب توده، ‏ماتریالیست و سوسیالیست چپ،

و از روی کتاب های طرح نو ، «اسلام و ازدواج» ، «اسلام و اجتماع»، «اسلام و ‏جماع»، اسلام و فلان و بهمان … اسلام شناس،

و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص ‏کشور¬های در حال رشد،

و از روی ترجمه‌های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، ‏صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که

یعنی: ‏ناقد و شاعر نوپرداز و

 

خلاصه من به او «چه شدن» را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را ‏انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیسم ویژه خودم؛ ‏نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که ‏از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته ‏ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده ام. هر رشته ای را بخواهد می تواند ‏انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار ‏داشتن و گران خریدنش. من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه ‏شناسی و تاریخ، اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتی جامعه ‏شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا ‏موسسه یا پروژه را اتود می کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که ‏صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی ‏مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که ‏تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی کردم.‏
اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت ‏اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و ‏فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله ‏محضری کمتر است؟

چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاو انسان ‏هایی که فقط از آخور آباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و ‏خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم ‏فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای ‏خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه ‏شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید ‏برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، ‏کوزه آبی آورده باشم.‏
او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این ‏دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.‏

فرزندم! تو می¬توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی ‏انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن ‏نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این ‏کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.‏
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و ‏می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و ‏همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، ‏موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می زند. اگر این ‏صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی ‏مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می شود. انسان در ‏زیر بار سنگین موفقیت هایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک ‏حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما … آدم باش.‏

اگر پیاده هم شده‌است سفر کن. در ماندن، می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ ‏‏«شدن» انسان ها و تمدن ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، و ‏گرنه کور رفته ای، کر باز گشته ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش ‏اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس می ‏مانی. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته های ماست. از آن ‏اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می گشایند و پا به درون اروپا می ‏گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی زنم که حیف از حرف زدن ‏است. اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با ‏متن راستین اروپا عوضی گرفته اند. چقدر آدم هایی را دیده ام که بیست سال در ‏فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده اند. فلان آمریکایی که به ‏تهران می آید و از طرف مموش های شمال شهر و خانواده های قرتی ِ لوس اشرافی ‏کثیف عنتر فرنگی احاطه می شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] ‏شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟
اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده ای اتاق بگیری که به ‏خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از ‏این حاشیه مصنوعی بی مغز آلوده دور باش. با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته ‏مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. «کن مع الناس و لا تکن مع ‏الناس» واقعا سخن پیغمبرانه‌است.‏

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو ‏نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با ‏هنر، عشق.‏

‏[عشق] می تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی ‏هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه «جواد فاضل»، یا متین ترَش؛ «نظام وفا، یا لطیف ‏تـَرَش؛ »لا مارتین«، یا احمق تـَرَش؛ »دشتی«، یا کثیف تـَرَش؛»بلیتیس«! و نیز ‏می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره ای بگشاید و ‏شاید هم دری … و من نخستینش را تجربه کرده ام و این است که آن را »دوست ‏داشتن” نام کرده ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم ‏همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و ‏زیبایی¬ها (که کشف می کند،که می آفریند) چقدر در این دنیا بهشت ها و ‏بهشتی¬ها نهفته‌است. اما نگاه¬ها و دل ها همه دوزخی است. همه برزخی است ‏که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آواز های ملکوتی که در سکوت ‏عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و ‏ورّاجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.‏
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار ‏است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! ‏زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی و تو میدانی که چقدر این حرف با حرفهای «ژید» به «ناتانائل»ش ‏شبیه‌است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر ‏نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده‌است، با یکی دو دل بزرگ، ‏با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. ‏‏« یکی» بیشترین عدد ممکن است. «دو» را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه ‏من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، ‏داشتم.«برخوردم» (به هر دو معنی کلمه.‏
‏«کویر» را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته ام و به میراثت می دهم بخوان ‏و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها ‏‏«نصیحت» که در زندگی مرتکب شده ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)‏ اما تو «سوسن» ساده مهربان احساساتی زیباشناسی ِ منظم دقیق و توساراًی ‏رند عمیق ِ عصیانگر مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی ‏که بر آینده پیش ساخته شما میوزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در ‏اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به ‏نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده ای شود ‏مسلح به آگاهی ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می آورند و دور افکننده ‏هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ ‏غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان ‏پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طبّاخی را بخورند . هیچکس ‏به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم ‏کرده¬اند. و چه مهوع!‏

آن هم کی‌ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر زنان امروز اجتماع ما! آن ها که مدل ‏نوین زن بودن شده اند! «هفده دی ای هاً! آزاد زنان! این تنها صفتی است که آن ها ‏موصوفات راستین آنند؛ آزاد ازعفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر‌های سیاه را، ‏نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی ‏با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان ‏درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان »شاباجی خانم” شد که بود، منتها به جای حنا ‏بستن، گلمو می زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب
آن هم کی‌ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر زنان امروز اجتماع ما! آن¬ها که مدل ‏نوین زن بودن شده¬اند! «هفده دی¬ای هاً! آزاد زنان! این تنها صفتی است که ‏آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از … عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر‌های ‏سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه ‏آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر ‏اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان »شاباجی خانم« شد که بود، منتها ‏به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب ‏نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک »ملا باجی” اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا ‏به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. «زن روز» آمار داده¬است که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ ‏‏(ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده‌است. و ‏این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی ‏همه این تجدد بازی‌ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون ‏فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها … اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی ‏یک امتیاز بر رقبای املشان. …. چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ ‏متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن «ملاباجی گشنیز خانم¬هاً را می¬بینم ‏می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن »جیگی جیگی ننه خانم¬هاً را می¬بینم، ‏می¬گویم باز هم همین¬ها.‏

و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من ‏هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به ‏خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من ‏خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به ‏این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.‏

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه ‏کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام ‏همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش ‏را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم ‏همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده‌است جبران کرده‌است و این ‏است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ‏ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید ‏نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است ‏که:‏

برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم ‏تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود
از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام ‏زلزله خرج کردم از حساب ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از این ‏کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می¬کنم یا چیزی ‏می¬فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.‏

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از «کاهه» بخرم به نام مادرم وقف کنم و ‏درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار ‏تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر ‏فرد و بنا بر این سالی سه محصل می¬توانند از این بابت درس بخوانند البته با ‏کمک¬های اضافی من و خانواده خودش)‏

کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف¬ها و درس¬های چهار سال ‏دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف¬های من در لابلای ‏همین درس¬های شفاهی و گفت و شنود¬های متفرقه نهفته‌است. … و نیز ‏کنفرانس¬های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته¬های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و ‏نوشته¬های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوری شود ‏و نگهداری، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری ‏شود و سوزانده شود که نماند، مگر «قوی سپید» و «غریب راه» و «در کشور» و ‏‏«شمع زندان» و درس¬های اسلام شناسی، از «سقیفه به بعد»، با «امت و ‏امامت» در ارشاد و کنفرانس¬های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و ‏دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه¬ها می¬آید از جمله «بیعت» ‏در کانون مهندسین و «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» و … همه در یک جلد به نام ‏جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان «امت و امامت» تدوین شود.‏

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با «گیوز» به فارسی ترجمه کند. در ‏باره این آثار بخصوص کتاب ‏DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS‏ مرا و ‏همچنین مقاله ‏SOCIOLOGIE D’INITIATION‏ مرا که با چهار جامعه شناس خارجی ‏تحقیق کرده¬ایم و «اوت زتود» چاپ کرده‌است. کتاب ‏L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم ‏نمی¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬ای و رفته¬ای است.‏

همه التماس¬هایت را از قول من نثار … عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در ‏باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می¬برم.‏
از دوستانم که در سال¬های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت ‏روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش ‏می¬طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن¬ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی ‏نیست.‏

کتاب «کویر» را با اتمام آخرین مقاله و افزودن «داستان خلقت» یا «دردبودن» پس از ‏پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه¬اش تنها نوشته عین القضاة است. و در ‏اولین صفحه¬اش این جمله «توماس ولف»: «نوشتن برای فراموش کردن است نه ‏برای به یاد آوردن»‏
در پایان این حرف¬ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می¬کنم که عمرم به ‏خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این ‏بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده¬ام، یک بار ‏در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا … ، در ‏هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و ‏پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی ‏نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی ‏را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج ‏شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می¬گرفتم . و بعد فهمیدم که ‏بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل ‏پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی ‏عفونت را از عمق جانم بلند می¬کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که ‏بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ ‏دوستی بود که شاید می¬توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر ‏چه نمی¬دانستم که به چنین سرنوشتی می¬کشد و نمی¬دانم چه باید ‏می¬کردم. در این کار احساس پلیدی نمی¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر ‏روز هم بدتر می¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمی بوده‌است آتش مکافاتش را دیده¬ام ‏و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه ‏نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.‏
و خدا را سپاس می¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که ‏بهترین«شغل» را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می¬دانستم و اگر ‏این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از ‏هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران¬ترین ثروتی که می¬توان به ‏دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته¬ام این، و نسبت به ‏کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم ‏نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال¬ترین لقمه‌است.‏

و حماسه¬ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک ‏جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز ‏دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی¬شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر ‏از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.‏ و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، ‏و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز ‏نمی¬توانسته¬اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت¬های سنگین به دست ‏آورند اما آنچه را در این معامله از دست می¬دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است ‏که به دست می¬آورند.‏

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده¬است که ‏‏«شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز ‏جبرانش را نمی¬تواند».‏

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ¬ترین مجهول غامضی است که از آن ‏کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم ‏باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان ‏آنها را از یاد برده¬ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه ‏تلاش¬های ماست.‏

و آخرین سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و ‏قالبی می¬کوبیدند، این که:‏

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من ‏یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی¬ای است که پس از رسیدن به بام عدالت ‏اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی ‏اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می¬شود.»‏


برادرم، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در ‏این فصل بد که هر خبری می‌رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از ‏نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای یاد آورد آن آرزوی ‏دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به ‏گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک ‏کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده‌است و در پیرامون، ‏نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» ‏رویاروی این دن کیشوت‌ها و شومن‌های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی ‏و این همه خیمه شب بازی‌ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی ‏است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از ‏عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و ‏صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با ‏هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و ‏تیموری ایلخانی … در سیاه چال‌های دارالاماره‌های وحشت شکنجه‌ها دیده و در ‏آوردگاه‌های خون و خیانت صلیبی‌ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای ‏مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن‌های غارت و خواب برجان و تن خویش ‏رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج ‏انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و ‏بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث ‏آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و… به ‏مثابه یک «امت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت‌های نمرودی این عصر، عصر ‏جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش‌هایی که بی دفاع مانده‌اند و آن همه ‏یادهای قدسی که دارد فراموش می‌شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج ‏نبوغ‌ها و جهادها و شهادت‌های تمامی تاریخ ماست، بر باد می‌رود، قهرمانانه دفاع ‏کند، به یاد آورد و نگاه دارد.‏

علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می‌گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. ‏هنوز نسل جوان – که همه این توطئه‌های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه ‏کردن وی به کار می‌رودتب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – ‏که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در ‏جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز ‏حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده‌اند و پنجاه ‏سال است که از بیرون محاصره اش کرده‌اند و در همش می‌کوبند – استعداد معجزه ‏آسای خویش را در خلق انسان‌های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره‌های تابان و تابناک ‏انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ‏ماسک‌های مصخره و آدمک‌های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – ‏نشان می‌دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح‌های عاشق و ‏نبوغ‌های پنهان، از اعماق محروم ترین توده‌های شهری و بیش تر روستایی است و ‏سپس پیرایش و پرورش آن‌ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و ‏والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت‌های زمان و آن گاه سپردن ‏زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد. در چنین یأس و ‏با چنین مایه‌های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور ‏است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید ‏بخش است.‏ قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان ‏و جبهه بندی‌های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن ‏‏«روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن ‏همه نبوغ‌ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا ‏شده بود، همگی در شما جمع است و می‌دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع ‏می‌شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می‌نامند، بر دوش شما سنگین ‏تر می‌سازد و سکوت و انزوا رابه هر دلیل – بر شما نه خدا می‌بخشاید و نه خلق.‏ و اما … برادر! من به اندازه‌ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که ‏هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از ‏‏«بچه‌ها» احساس حقارت می‌کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و ‏انعکاسی بخشبده‌است که هرگز بدان نمی‌ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل ‏لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان ‏دچار شود، می‌گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها ‏رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این ‏دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای ‏اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده‌است و به نابودی تهدید ‏می‌شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و ‏عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده‌است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی ‏تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه‌هایی از یک راه، نگاه‌هایی برای بیداری، ‏ارایه طریق، طرح‌هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده‌ها و بالاخره، نوعی ‏بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، ‏توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه‌ای می‌رفت.‏ آن‌ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری ‏معنوی و لفظی و چاپی شود.‏ اینک، من همه این‌ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه ‏اندوخته‌ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می‌سپارم و با آن‌ها ‏هر کاری که می‌خواهی بکن.‏ فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن ‏باشم که خصومت‌ها و خباثت‌ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد ‏برد و ودیعه‌ام را به کسی می‌سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز ‏علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می‌رود، ‏ملت ما مسخ می‌شود و غدیر ما می‌خشکد و برج‌های بلند افتخار در هجوم این غوغا ‏و غارت بی دفاع مانده‌است. بغض هزار‌ها درد، مجال سخنم نمی‌دهد و سرپرستی و ‏تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می‌سپارم و تو را به خدا و … خود در انتظار ‏هرچه خدا بخواهد.‏


علی

مشهد آذر۵۵‏

 وصیت شرعی دکتر علی شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی ‏

 

مجموعه آثار

‏- با مخاطب‌های آشنا - خود سازی انقلابی - ابوذر - ما و اقبال - تحلیلی از مناسک ‏حج - شیعه - نیایش - تشیع علوی و تشیع صفوی - تاریخ تمدن (جلد۱-۲)

- هبوط در ‏کویر - حسین وارث آدم - چه باید کرد ؟ - زن - مذهب، علیه مذهب - جهان‌بینی و ‏ایدئولوژی - انسان - انسان بی خود - علی - روش شناخت اسلام

 - میعاد با ابراهیم - ‏اسلام شناسی - ویژگی‌های قرون جدید - هنر - گفتگوهای تنهایی - نامه‌ها - آثار ‏گوناگون (دو بخش) - بازگشت به خویش، بازگشت به کدام خویش - باز شناسی ‏هویت ایرانی ـ اسلامی - جهت گیری‌های طبقاتی در اسلام - درس‌های حسینیه ‏ارشاد (۳جلد)‏

 

آثار شریعتی

عمده آثار وی در قالب سخنرانی و تعداد کمی نیز نوشته‌هایی است از وی بر جا ‏مانده‌است.‏

سخنرانیها:‏

اسلام شناسی ‏

حسین وارث آدم ‏

علی تنهاست ‏

علی اسطوره تاریخ ‏

مذهب علیه مذهب

شیعه علوی، شیعه صفوی ‏

نيايش ‏

 

نوشته‌ها:‏

هبوط ‏

کویر

گفتگوهای تنهایی ‏

مذهب علیه مذهب ‏

میعاد با ابراهیم ‏

فاطمه فاطمه است ‏

ابوذر

 

 

 

فرهاد سلطاني -------------------------

چارلز داروین طبیعی دان معروف و نویسنده آثار اصل انواع و انتخاب طبیعی در سال 1809 در شروزبری انگلستان بدنیا آمد. پدرش رابرت داروین ،از پزشکان موفق و ثروتمند بود که در سایه او فرزندانش زندگی راحتی را می گذراندند بی آنکه چیزی کم داشته باشند 0چارلز 8ساله بود که مادرش را ازدست داد. پدر بزرگش ، دکتر اراسموس داروین از پزشکان معروف و طبیعیدانان بزرگ زمان خود بود . در میان این خانواده تحصیل کرده و روشنفکر ،تنها چارلز بود که ظاهراً از هوش و استعداد بی بهره بود .در دوران تحصیل ، معلمان و مدیران مدرسه او را شاگردی کودن وتنبل می خواندند ، اما حقیقت قضیه این است که او نابغه بود. شاید به این خاطر دیگران او را نادان می دانستند که تصورات و افکار بلندش برای آنها قابل قبول نبود ، و نیز با برنامه درسی مدرسه ارتباطی نداشت.

 چارلز،علاقه زیادی به حیوانات و حشرات داشت.دقت او در مشاهده و مطالعه موجودات زنده شگفت آور بود . خودش در این باره می گوید : من بر تمام افراد عادی بشر از نظر دقت دید و مشاهده کنجکاوانه برتری دارم و هر چیز را با اندیشه می نگرم. قدرت مشاهده چارلز همیشه مورد توجه پدر بود. پدر داروین , مردی تنومند و قوی هیکل بود که وزنش به 150 کیلو می رسید. او در موقع عیادت از بیماران فقیر , اغلب دچار اشکال می شد زیرا پله ها و اتاق های خانه این بیماران اکثرا خراب وفرسوده بود و تحمل وزن دکتر رابرت را نداشت. از این رو چارلز را به جای خود به عیادت بیماران می فرستاد. و چارلز پس از معاینه و مشاهده وضع حال بیماران , یادداشتهایی روی کاغذ می آورد و آنها را به پدرش می داد تا برای بیمارانش نسخه بنویسد. چارلز با برادرش اراسموس برای تحصیل طب وارد دانشگاه ادینبورگ شد . همانطور که انتظار می رفت ,وضع تحصیلی او در دانشگاه رضایت بخش نبود و از دانشجویان بی استعداد به شمار می آمد. اما چارلز به کارهای تجربی و علمی علاقه زیادی از خود نشان می داد.

 مخصوصا به موضوعاتی که درباره منشا حیات دور می زد و از مسایل روز بود , عشق می ورزید. پس از دو سال تحصیل در دانشگاه چون موفقیتی کسب نکرد و استعداد تحصیل در رشته پزشکی را نداشت از دانشگاه اخراج شد. پس از شکست در تحصیل ، چارلز که در خانواده بی نیاز و روشنفکری بزرگ شده بود , تصمیم گرفت حرفه آبرومندی برای خود دست و پا کند . مدتها دنبال این کار بود و عاقبت به علم الهیات روی آورد. برای تحصیل این علم به کمبریج رفت و مدت کمی در آنجا به آموختن حمکت الهی و اصول و قواعد دینی پرداخت. اما بیشتر اوقاتش را به شکار حشرات و جمع آوری آنها می گذراند. داروین در بیست سالگی در رشته الهیات از دانشگاه فارغ التحصیل شد , اما ابدا حاضر نبود که کشیش باشد و افکارش در جایی دیگر سیر و سیاحت می کرد. بعد از مد تی نامه ای از جان هنسلو(1) گیاه شناس جوان که یکدیگر را در دانشگاه کمبیریج دیده بودند , دریافت کرد. داروین به دعوت وی نزد او رفت و در آنجا بود که با کاپیتان فیتزروی(2) ناخدای کشتی بیگل(3)آشنا شد و تصمیم گرفت که با این کشتی به سفر دور و درازی برود. کشتی بیگل , عازم سفر به جزایر آمریکای جنوبی بود و چارلز علاقه داشت که در این سفر به تحقیق و مطالعه طبیعت بپردازد. مسافرت او دو سال طول کشید اما وی به پایان آن نمی اندیشید , حتی مایل بود سالها در این جزایر بماند و زندگی کند.

در بازگشت از سفر ،نزد پدر رفت و از او تقاضای پول کرد ولی پدر در جوابش گفت : این فکر و عقیده تو کاملاً بیهوده است و از این مسافرتها چیزی بدست نخواهی آورد . سرانجام اعضای خانواده باهم مشورت کردند و با مسافرت چارلز موافقت شد . هنگامی که کشتی بیگل در زمستان سال 1831 بار دیگر سفر دریایی اش را از بندرگاه دونپورت آغاز کرد چارلز هم به این سفر رفت .او مدت 5سال از خانواده خود دور بود ، و روح ماجراجو و کنجکاوانه اش دائما در پی یافتن تازه های طبیعت بود چارلز در مشاهداتش نازک بینی و دقت شگرفی داشت .

 گزارش تحقیقی خود را بسیار جالب موشکافی می کرد و آن را بسط می داد . در جمع آوری گیاهان و سنگواره جانوران مهارت کافی داشت و هرگز از این کار خسته نمی شد . در هر بندری که کشتی لنگر می انداخت گزارش کار ، و چیزهایی که جمع آوری کرده بود برای خانواده اش می فرستاد سفر دریایی داروین پر از ماجرا و خطر بود . در جزایر ،جانوران درنده ، انسان‌های وحشی ،دزدان دریایی زندگی می کردند ، و او ناگزیر بود برای حفظ جان خود از آنان دوری کند طوفانهای هراسناک و سرمای مهلک او را آزار می داد .

 اما در عوض ،مناظر و چشم اندازهای زیبا و دیدنی و زنان خوب روی شهرهای آمریکای جنوبی او را تحت تاثیر قرار می داد. دراین سفر کاپیتان فیتزروی و سه تن از بومیان وحشی را که در سفر قبل به گروگان برده بود به قبیله شان باز گرداند . داروین متوجه شد که این سه بومی که طبیعت آنها با آب و هوای نامساعد عادت داشت پس از تماس با محیط متمدن روحیه شان تا حدی تغییر کرده بود. کشتی بیگل ،پس از نقشه برداری از سواحل گمنا م و مطالعه درباره انواع گیاهان عجیب و زندگی جانوران ، سر انجام در جزایر گالاپاگویس ، واقع در 800 کیلو متری غرب آمریکا ی جنو بی لنگر انداخت طبیعت ،شبیه آزمایشگاه حیرت انگیزی بود که داروین در آن سخت فرو رفته بود ، و در راهی گام بر می داشت که شیفته آن بود .

 چارلز ، با مطالعات خستگی نا پذ یر خود عاقبت به کیفیت اصل انواع پی برد . چگونگی و تحقیق و مطالعه درباره زندگی مو جودات زنده با انواع گو نا گو ن ، کلید حقیقت را بدست داروین داد و درک کرد که تغییرات لازم معمولاً در انواع حیات نمودار می شود داروین در خاطراتش می نویسد :در جزیره پرندگان زندگی می کنند که نژاد آنها یکی است اما انواعشان با هم فرق دارد .روش زندگی خزندگان و پرندگان و سایر حیوانات از جزیره ای به جزیره دیگر متفاوت است ،اما یک یک اصل تشابه در میان همه آنها به چشم می خورد .اگر تمامی آفرینش و خلقت در یک زمان بوجود آمده است ،این سوال پیش می آید که چرا در انواع مو جودات زنده اختلافاتی دیده می شود ؟ حاکم یکی از جزایر به داروین گفته بود که در یکی از جزایر اطراف لاک پشتهایی زند گی می کنند که نژاد و اصل آنها با هم تفاوت دارد . داروین فهمید که تشابه و اختلاف در سایر موجودات زند ه هنگامی مفهوم دارد که اینها از اجداد خود خصوصیتهایی به ارث برده باشند و بعد در دوره تکامل تغییراتی در آنها طی شده است .

 به این ترتیب ،ریشه تئوری تکامل تدریجی در مغز داروین شروع به نشو و نمو کرد به عقیده او در انواع موجودات زنده تغییراتی دیده می شود . این یک حقیقت محض بود ، اما چه عواملی موجب این تغییرات شده و چگونه این اتفاق افتاده ؟ این پرسش تا سال 1838 که کتاب رساله ای درباره جمعیت نوشته اقتصاددان معروف انگلیسی مالتوس ، را مطالعه کرد در ذهن او باقی بود . مالتوس ، عقیده داشت که انسان طبق تصاعد هندسی زاد و ولد می کند ، و فرآورده های غذایی طبق تصاعد حسابی افزایش می یابد . و از این رساله تحقیقی نتیجه گرفت که انسان باید جلو ازدیا د نسل را بگیرد و گرنه جمعیت کره زمین آنقدر زیاد خواهد شد که غذای کافی به همه نخواهد رسید و افراد بشر ناگزیر می شوند همد یگر را پاره پاره کنند . این نظریه ، توجه داروین را به خود معطوف کرد و دریافت که چگونه و چرا موجودات زنده از نسلی به نسل دیگر تغییر می کنند. داروین معتقد بود که حیوانات اهلی از مخلوقهایی هستند که می توان در نژاد و نسل آنها صفات و خصو صیتهای دلخواه بوجود آورد .

انسان صفات مورد دلخواه را در حیوانات اهلی به این ترتیب بدست آورد که بعضی از آنها را که صفات دلخواهش را نداشتند وادار به کاهش زاد و ولد کرد و بعد حیواناتی را که دارای صفات انتخابی بودند پرورش داد و نسل آنها را زیادتر کرد . داروین ، مشاهده کرد که در انواع حیوانات وحشی نیز اختلافهایی پیدا شده است . در اینجا باز این پرسش مطرح می شود که چگونه انتخاب بدون کمک و دخالت دست انسان صورت گرفته است ؟ نظریه مالتوس بار دیگر داروین را به خود آورد . انسان ناگزیر است برای ادامه حیات غذا تهیه کند و برای رسیدن به این خواست خود به نحوی با محیط و طبیعت بجنگد و برآن غلبه کند . حیوانات وحشی دارای این خصوصیات هستند . اگر غذا بقدر کافی در دسترس نباشد تنها حیواناتی قادر به ادامه حیات خواهند بود که حریف سرسخت طبیعت باشند .اصل انواع ، یگانه کلید کشف تغییرات یکنواخت در انواع بود .داروین درباره تنازع بقا می گوید : اختلافهای مناسب تثبیت می شوند و اختلافهای نایاب از بین می روند ، و در نتیجه انواع جدیدی بوجود می آیند.

 داروین مدت بیست سال برای اثبات تئوریهایش که در مسافرت با بیگل روی آنها مطالعه کرده بود مدارک لازم را گردآوری کرد . در سال 1855 زیست شناس انگلیسی آلفرد راسل والاس رساله ای با عنوان قوانین و اصول انواع جدید منتشر ساخت . بیشتر مطالب این مقاله شباهت زیادی به تئو ریهای داروین داشت که هنوز آنها را بچاپ نرسانده بود . در سال 1858 والاس رساله ای از تحقیقات خود را بنام تمایل تغییرات انواع از منشاء اصلی برای داروین فرستاد . داروین پس از مطالعه مقاله والاس متوجه شد که این چکیده ای از نظریه های او در باب تکامل است که به شیوه دیگر همان نقطه نظرها را دنبال می کند . سپس تصمیم به چاپ پژوهشهایش گرفت و در سال 1858 بود که کتاب والاس به همراه تئو ریهای داروین در انجمن لینه لندن خوانده شد. کتاب معروف اصل انواع اثر داروین سال بعد بچاپ رسید . داروین ، در این کتاب تئوری خود را به تفضیل شرح داده بود و درباره کلیات زمین شناسی و مو قعیتهای جغرافیایی گیاهان و جانوران بحث کرده است اکثریت مردم دنیا از تئوری داروین خرده گرفتند و با او به جدال بر خواستند زیرا اولین بار بود که چنین چیزهایی می شنیدند .

 داروین توجهی به سر و صداها و اعتراضهای بی پایه نداشت و نقطه نظرات خود را با علاقه هر چه بیشتر پیگیری می کرد. در سال 1860 در اجتماعی از پیشرفتهای علوم انگلستان شعارهایی بر ضد داروین خوانده شد . اسقف اعظم آکسفورد بروی سکوی خطابه رفت و بی رحمانه به داروین و همکارش توماس هاکسلی حمله برد و آن را به باد مسخره گرفت . اسقف پرسش خود را این طور مطرح کرد که آیا پدر بزرگ یا مادر بزرگ آقای هاکسلی از میمون هستند ؟ هنگامی که هاکسلی در پاسخ گفت: که او ترجیح می دهد جدش میمون باشد تا اسقف ناگهان جلسه به هم خورد و هیا هویی به پا شد . در سال 1925 یک معلم مدرسه به نام جان سکوپس به علت تدریس نظریه تکاملی داروین در ایالت تنسی ، مورد تعقیب قانونی قرار گرفت . او در این محاکمه مقصر شناخته شد اما رای دادگاه بعدا لغو شد . چهل سال پس از مرگ داروین که تمدن صورت جدیدتری بخود گرفته بود هنوز نظریه اش موضوع بحث و اختلاف بود. داروین فیلسوفی برد بار و آرام بود. کتابش پس از چاپ با جنجال زیادی روبرو شد .

 او پس از بازگشت از مسافرت با بیگل ، بیمار شد و مدتها در بستر بیماری بود و همیشه سر درد و تهوع داشت تا 70 سالگی زندگی کرد اما دیگر به مسافرت نرفت. در سال 1836 با دختر عمویش اماوجوود ازدواج کرد و با خانواده خود در دهکده کوچکی در ناحیه کنت زندگی راحتی داشت و داروین مانند ارسطو سخت تحت تاثیر عظمت و شکوه طبیعت قرار گرفته بود و به آن چون دوستداری که خالق و طراح مبتکر موجودات گوناگون است احترام می گذاشت. چار لز دار وین در سال 1882 از دنیا رفت . اگر او امروز زنده بود و به سفر در یایی می رفت هر گز نمی توانست به آن نتایجی که در سفر به جزایر گالاپاگوس دست یافته بود برسد زیرا دیگر از آن لاک پشت های عظیم الجثه و میمو نهای غریب الشکل خبری نیست . همه آن گیاها ن نایا ب و پرندگان زیبا محو و نابود شده اند . امروز ، این جزایر مراکز پایگاه های هوایی است و غرش هواپیماهای جت ، صداهای حیواناتی ر ا که داروین نخستین بار شنید برای همیشه در خود خفه کرده است . داروین ، متفکر بزرگی بود که تئوری تکامل را بنیاد نهاد و تحول چشمگیری در جهان بوجود آورد . او عقیده داشت که تئوریهای علمی نیز دستخوش تغییرات تکاملی می شوند

 


 

فرهاد سلطاني -------------------------

ارشمیدس دانشمند و ریاضیدان یونانی در سال ۲۱۲ قبل از میلاد در شهر سیراكوز یونان چشم به جهان گشود و در جوانی برای آموختن دانش به اسكندریه رفت. بیشتر دوران زندگیش را در زادگاهش گذرانید و با فرمانروای این شهر دوستی نزدیك داشت. در اینجا ارشمیدس ارشمیدس دانشمند و ریاضیدان یونانی در سال ۲۱۲ قبل از میلاد در شهر سیراكوز یونان چشم به جهان گشود و در جوانی برای آموختن دانش به اسكندریه رفت. بیشتر دوران زندگیش را در زادگاهش گذرانید و با فرمانروای این شهر دوستی نزدیك داشت. در اینجا سخن از معروفترین استحمامی است كه یك انسان در تاریخ بشریت انجام داده است. در داستانها چنین آمده است كه بیش از ۲۰۰۰ سال پیش در شهر سیراكوز پایتخت ایالت یونانی سیسیل آن زمان ارشمیدس مكانیكدان و ریاضیدان و مشاور دربار پادشاه یمرون یكی از معروفترین كشفهای خود را در خزینه حمام انجام داد. روزی كه او در حمامی عمومی به داخل خزینه حمام پا نهاد و در آن نشست و حین این كار بالا آمدن آب خزینه را مشاهده كرد ناگهان فكری به مغزش خطور كرد. او بلافاصله لنگی را به دور خود پیچید و با این شكل و شمایل به سمت خانه روان شد و مرتب فریاد می زد: یافتم، یافتم به زبان یونانی Heureca! Heureca او چه چیزی یافته بود؟

پادشاه به او مأموریت داده بود راز كار جواهر ساز خیانتكار دربار او را كشف و او را رسوا كند. شاه هیرون بر كار جواهر ساز شك كرده بود و چنین می پنداشت كه او بخشی از طلایی را كه برای ساختن تاج شاهی به وی داده بود برای خود برداشته و باقی آن را با فلز نقره كه بسیار ارزانتر بود مخلوط كرده و تاج را ساخته است. هرچند ارشمیدس می دانست كه فلزات گوناگون وزن مخصوص متفاوت دارند ولی او تا آن لحظه این طور فكر می كرد ك مجبور است تاج شاهی را ذوب كند، آن را به صورت شمش طلا قالب ریزی كند تا بتواند وزن آن را با شمش طلای نابی به همان اندازه مقایسه كند. اما در این روش تاج شاهی نیز از بین می رفت، پس او مجبور بود راه دیگری برای این كار بیابد. در آن روز كه در خزینه حمام نشسته بود دید كه آب خزینه بالاتر آمد و بلافاصله تشخیص داد كه بدن او میزان معینی از آب را در خزینه حمام پس زده و جابه جا كرده است.

او با عجله و سراسیمه به خانه بازگشت و شروع به آزمایش عملی این یافته كرد. او چنین اندیشید كه اجسام هم اندازه، مقدار آب یكسانی را جابه جا می كنند ولی اگر از نظر وزنی به موضوع نگاه كنیم یك شمش نیم كیلویی طلا كوچكتر از یك شمش نقره به همان وزن است (طلا تقریباً دو برابر نقره وزن دارد) بنابراین باید مقدار كمتری آب را جابه جا كند. این فرضیه ارشمیدس بود و آزمایشهای او این فرضیه را اثبات كرد. او برای این كار نیاز به یك ظرف آب و سه وزنه با وزنهای مساوی داشت كه این سه وزنه عبارت بودند از تاج شاهی، هم وزن آن طلای ناب و دوباره هم وزن آن نقره ناب. او در آزمایش خود تشخیص داد كه تاج شاهی میزان بیشتری آب را نسبت به شمش طلای هم وزنش پس می راند ولی این میزان آب كمتر از میزان آبی است كه شمش نقره هم وزن آن را جابه جا می كند. به این ترتیب ثابت شد كه تاج شاهی از طلای ناب و خالص ساخته نشده بلكه جواهر ساز متقلب و خیانتكار آن را از مخلوطی از طلا و نقره ساخته است. به همین ترتیب ارشمیدس یكی از چشمگیرترین رازهای طبیعت را كشف كرد آن هم اینكه می توان وزن اجسام سخت را با كمك مقدار آبی كه جابه جا می كنند اندازه گیری كرد. این قانون (وزن مخصوص) را كه امروزه چگالی می گویند «اصل ارشمیدس» می نامند. حتی امروز هم هنوز پس از ۲۳ قرن بسیاری از دانشمندان در محاسبات خود متكی به این اصل هستند.

به هر حال ارشمیدس در رشته ریاضیات از ظرفیتهای هوشی بسیار والا و چشمگیری برخوردار بود. او منجنیقهای شگفت آوری برای دفاع از سرزمین خود اختراع كرد كه بسیار سودمند افتاد. او توانست سطح و حجم جسمهایی مانند كره، استوانه و مخروط را حساب كند و روش نوینی برای اندازه گیری در دانش ریاضی پدید آورد. همچنین به دست آوردن عدد نیز از كارهای گرانقدر وی است. او كتابهایی درباره خصوصیات و روشهای اندازه گیری اشكال و احجام هندسی از قبیل مخروط منحنی حلزونی و خط مارپیچ، سهمی، سطح كره و استوانه می دانست. علاوه بر آن او قوانینی درباره سطح شیبدار، پیچ اهرم و مركز ثقل كشف كرد.

ارشمیدس در مورد خودش گفته ای دارد كه با وجود گذشت قرنها جاودان مانده و آن اینست: «نقطه اتكایی به من بدهید، من زمین را از جا بلند خواهم كرد.» عین همین اظهار به صورت دیگری در متون ادبی زبان یونانی از قول ارشمیدس نقل شده است اما مفهوم در هر دو صورت یكی است. ارشمیدس هم چون عقاب گوشه گیر و منزوی بود. در جوانی به مصر مسافرت كرد و مدتی در شهر اسكندریه به تحصیل پرداخت و در این شهر دو دوست صمیمی یافت یكی كونون (این شخص ریاضیدان قابلی بود كه ارشمیدس چه از لحاظ فكری و چه از نظر شخصی برای وی احترام بسیار داشت) و دیگری اراتوستن كه گرچه ریاضیدان لایقی بود اما مردی سطحی به شمار می رفت كه برای خویش احترام خارق العاده ای قائل بود.

ارشمیدس با كونون ارتباط و مكاتبه دائمی داشت و قسمت مهم و زیبایی از آثار خویش را در این نامه ها با او در میان گذاشت و بعدها كه كونون درگذشت ارشمیدس با دوسته كه از شاگردان كونون بود مكاتبه می كرد.

یكی از روشهای نوین ارشمیدس در ریاضیات به دست آوردن عدد پی بود. وی برای محاسبه عدد پی، یعنی نسبت محیط دایره به قطر آن روشی به دست داد و ثابت كرد كه عدد محصور ما بین و است. گذشته از آن روشهای مختلف برای تعیین جذر تقریبی اعداد به دست داد و از مطالعه آنها معلوم می شود كه وی قبل از ریاضی دان هندی با كسرهای متصل یا مداوم آشنایی داشته است.

در حساب روش غیرعملی و چند عملی یونانیان را- كه برای نمایش اعداد ازعلائم متفاوت استفاده می كردند- به كنار گذاشت و پیش خود دستگاه شماری اختراع كرد كه به كمك آن ممكن بود هر عدد بزرگی را بنویسیم و بخوانیم.  دانش تعادل مایعات بوسیله ارشمیدس كشف شد و وی توانست قوانین آن را برای تعیین وضع تعادل اجسام غوطه ور به كار ببرد.

همچنین برای اولین بار برخی از اصول مكانیك را به وضوح و دقت بیان كرد و قوانین اهرم را كشف كرد.

در سال ۱۹۰۶ ج.ل. هایبرگ مورخ دانشمند و متخصص تاریخ ریاضیات یونانی در شهر قسطنطنیه موفق به كشف مدرك باارزشی شد. این مدرك كتابی است به نام «قضایای مكانیك و روش آنها» كه ارشمیدس برای دوست خود اراتوستن فرستاده بود. موضوع این كتاب مقایسه حجم یا سطح نامعلوم شكلی با احجام و سطوح معلوم اشكال دیگر است كه بوسیله آن ارشمیدس موفق به تعیین نتایج مطلوب می شد. این روش یكی از عناوین افتخار ارشمیدس است كه ما را مجاز می دارد كه وی را به مفهوم صاحب فكر جدید و امروزی بدانیم، زیرا وی چیز و هرچیزی را كه استفاده از آن به نحوی ممكن بود به كار می برد تا بتواند به مسائلی كه ذهن او را مشغول می داشتند حمله ور گردد.

 دومین نكته ای كه ما را مجاز می دارد كه عنوان «متجدد» به ارشمیدس بدهیم روشهای محاسبه اوست. وی دو هزار سال قبل از نیوتن و لایب نیتس موفق به اختراع حساب انتگرال شد و حتی در حل یكی از مسائل خویش نكته ای را به كار برد كه می توان او را از پیش قدمان فكر ایجاد حساب دیفرانسیل دانست.

زندگی ارشمیدس با آرامش كامل می گذشت همچون زندگی هر ریاضیدان دیگری كه تأمین كامل داشته باشد و بتواند همه ممكنات هوش و نبوغ خود را به مرحله اجرا درآورد. زمانی كه رومیان در سال ۲۱۲ قبل از میلاد شهر سیراكوز را به تصرف خود درآوردند سردار رومی مارسلوس دستور داد كه هیچ یك از سپاهیانش حق اذیت و آزار و توهین و ضرب و جرح این دانشمند و متفكر مشهور و بزرگ را ندارند با این وجود ارشمیدس قربانی غلبه رومیان بر شهر سیراكوز شد. او به وسیله ی سرباز مست رومی به قتل رسید و این در حالی بود كه در میدان بازار شهر در حال اندیشیدن به یك مسئله ریاضی بود. میگویند آخرین كلمات او این بود: دایره های مرا خراب نكن. به این ترتیب بود كه زندگی ارشمیدس بزرگترین دانشمند تمام دورانها خاتمه پذیرفت. این ریاضیدان بی دفاع هفتاد و پنج ساله در سال ۲۸۷ قبل از میلاد به جهان دیگر رفت

 

فرهاد سلطاني -------------------------

محمد زکریای رازی، پزشک، فیلسوف و شیمی‌دان

زندگی

نام وی محمد و نام پدرش زکریا و کنیه‌اش ابوبکر است. مورخان شرقی در ‏کتاب‌هایشان او را محمد بن زکریای رازی خوانده‌اند، اما اروپائیان و مورخان ‏غربی از او به نام‌های رازس Rhazes=razes‏ و رازی ‏Al-Razi‏ در کتاب‌های ‏خود یاد کرده‌اند. به گفته ابوریحان بیرونی وی در شعبان سال ۲۵۱ هجری ‏‏(۸۶۵ میلادی) در ری متولد شده و دوران کودکی و نوجوانی‌ و جوانی‌اش ‏در این شهر گذشت. چنین شهرت دارد که در جوانی عود می‌نواخته و ‏گاهی شعر می‌سروده‌است. بعدها به کار زر گری مشغول شد و پس از آن ‏به کیمیا روی آورد، وی در سنین بالا علم طب را آموخته‌است. بیرونی ‏معتقد است وی در ابتدا به کیمیا اشتغال داشته و پس از آن‌که در این راه ‏چشمش در اثر کار زیاد با مواد تند و تیز بو آسیب دید، برای درمان چشم به ‏پزشکی روی آورد. در کتاب‌های مورخان اسلامی آمده‌است که رازی طب را ‏در بیمارستان‌ بغداد آموخته‌است، در آن زمان بغداد به صورت مرکز بزرگ ‏علمی دوران و جانشین دانشگاه جندی‌شاپور بوده‌است و رازی برای ‏آموختن علم به بغداد سفر کرد و مدتی نا معلوم در آن‌جا اقامت گزید و به ‏تحصیل علم پرداخت و سپس ریاست بیمارستان معتضدی را برعهده ‏گرفت. پس از مرگ معتضد خلیفه عباسی به ری بازگشت و عهده‌دار ‏ریاست بیمارستان ری شد و تا پایان عمر در این شهر به درمان بیماران ‏مشغول بود. در آخر عمر رازی نابینا شد، درباره علت نابینا شدن رازی ‏روایت‌های مختلفی وجود دارد، بیرونی سبب کوری رازی را کار مداوم با ‏مواد شیمیایی چون بخار جیوه می‌داند.‏
رازی در پنجم شعبان ۳۱۳ هجری (۱۵ اکتبر ۹۲۵ میلادی) در ری وفات ‏یافته‌است. مکان اصلی آرامگاه رازی نا معلوم است.‏

 

در مورد تاریخ تولد و مرگ رازی

مهم‌ترین سند تاریخی در بارهٔ تولد و مرگ رازی کتاب «فهرست کتب رازی» ‏نوشتهٔ ابوریحان بیرونی است. در این کتاب تولد رازی در غرهٔ شعبان ۲۵۱ ‏هجری قمری و درگذشت‌ او در پنجم شعبان ۳۱۳ هجری قمری ثبت ‏شده‌است. ضمنا «در این رساله صریحاً ابوریحان علاوه بر آنکه تاریخ تولد و ‏وفات رازی را متذکر شده، مدت عمر رازی را به سال قمری شصت و دو ‏سال و پنج روز و به شمسی شصت سال و دو ماه و یک روز بطور دقیق ‏آورده‌است.» [۲] اما در منابع مختلف تاریخ‌های متفاوتی در مورد تولد و مرگ ‏رازی آمده‌است. ؛

 

تولد

 حدود ۲۴۰ هجری قمری[۳] ‏

 ۲۵۱ هجری قمری [۴] ‏

‏۲۵۰ هجری قمری[۵] ‏

 ‏۲۴۹ هجری قمری، فرهنگ تاریخ و جغرافیا تالیف بویه[۶] و در لاروس ‏بزرگ[۷] تاریخ تولد رازی ۸۵۰ میلادی آورده شده‌است.[۸] ‏

 

مرگ

در مورد تاریخ درگذشت رازی نیز اختلاف زیادی وجود دارد در فرهنگ معین ‏پس از ذکر ۳۱۳ ه.ق نوشته شده‌است:«و به قولی ۳۲۳ ه.ق.» [۹] و در ‏لغت‌نامهٔ دهخدا نیز پس از ذکر همان ۳۱۳ ه.ق در مورد درگذشت رازی ‏آمده‌است:«زرکلی از ابن‌الندیم و مولف نکت الهمیان و وفیات مرگ او را در ‏‏۳۱۱ ه.ق. نوشته‌است»[۱۰]‏


‏«در این باب نیز بین مورخان اختلاف نظر است، مثلا قفطی و ابن‌صاعد ‏اندلسی و ابوالفرج ملطی در مختصر الدول و جرجی زیدان در کتاب تاریخ ‏آداب اللغة العربیة وفات رازی را سال ۳۲۰ هجری ذکر کرده‌اند. ابن ابی ‏اصبعیه از قول ابوالخیر حسن بن سوار بن بابا (که تقریبا هم‌زمان با رازی ‏بوده‌است) وفات رازی را سال ۲۹۰ و اندی و یا ۳۰۰ و کسری و به اعتبار ‏دیگر ۳۲۰ آورده‌است.» [۱۱]‏

 

استادها و شاگردان

درباره استادها و پیش‌کسوت‌های رازی میان کارشناسان و تاریخ‌نویسان ‏اتفاق نظر وجود ندارد. گروهی او را شاگرد علی بن ربن طبری و ابو زید ‏بلخی می‌دانند اما عده‌یی دیگر بنا بر شواهد و دلایلی این موضوع را رد ‏می‌کنند. ناصرخسرو در زادالمسافرین صفحهٔ ۹۸ از شخصی به‌نام ‏ایرانشهری بعنوان «استاد و مقدم» محمد زکریا نام می‌برد اما هیچ نشانی ‏از این شخص به‌دست نیامده‌است. این نام‌ها به عنوان شاگردان رازی یاد ‏شده‌است: یحیی بن عدی، ابوالقاسم مقانعی، ابن قارن رازی، ابو غانم ‏طبیب، یوسف بن یعقوب، و محمد بن یونس.‏

 

خلاق و صفات رازی

رازی مردی خوش‌خو و در تحصیل کوشا بود. وی به بیماران توجه خاصی ‏داشت و تا زمان تشخیص بیماری دست از آن‌ها برنمی‌داشت. نسبت به ‏فقرا و بینوایان بسیار رئوف بوده‌است. رازی برخلاف بسیاری از پزشکان که ‏بیشتر مایل به درمان پادشاهان و امراء و بزرگان بودند، با مردم عادی ‏بیشتر سروکار داشته‌است. ‏ابن‌الندیم در کتاب الفهرس خود می‌گوید: وی مردی کریم و نیکوکار بود و ‏نسبت به مردم خیرخواه و با فقرا و بزرگان با حسن رافت بود و کوشش ‏بسیار در تحصیل علم و کسب معرفت می‌کرد[۱۲]. رازی در کتابی به نام ‏صفات بیمارستان چنین نگاشته‌است که هر کس لایق طبابت نیست و ‏عقیده داشته که طبیب باید دارای صفاتی باشد که بتواند نام طبیب بر خود ‏گذارد. وی نخستین پزشکی است که درباره جاهل عالم‌نما ذهن عامه را ‏متوجه ساخته‌است، او با افراد کم‌سواد که خود را طبیب می‌نامیدند و ‏اطرافیان بیمار که در طبابت دخالت می‌کردند به شدت مخالفت کرده بود و ‏به همین سبب مخالفانی داشت.‏

 

پزشکی

رازی طبیبی حاذق و پزشکی عالی‌قدر بود که در زمان خود شهرت ‏به‌سزایی داشته‌است. رازی از پزشکانی است که بعضی از عقاید وی در ‏درمان طب امروزی نیز مورد قبول است، مخصوصا در درمان بیماران با ‏مایعات و غذا. کتاب‌ها و رسالات رازی مدت‌ها مورد استفاده طالبان علم ‏طب بوده‌است. ابن‌سینا رازی را در طب بسیار عالی‌مقام می‌داند و ‏می‌توان گفت برای تالیف قانون از حاوی رازی استفاده فراوان کرده‌است.‏

 

آبله و سرخک

رازی اولین کسی است که تشخیص تفکیکی بین آبله و سرخک را بیان ‏داشته‌است. وی در کتاب آبله و سرخک خود به علت بروز آبله پرداخته و ‏سبب انتقال آن را عامل مخمر از راه خون دانسته‌است و ضمن معرفی آبله ‏و سرخک به‌عنوان بیماری‌های حاد، نشانه‌هایی از بی‌خطر یا کشنده بودن ‏آن‌ها را بیان می‌دارد و برای مراقبت از بیمار مبتلا به این بیماری‌ها ‏روش‌هایی را توصیه می‌کند از جمله به عنوان اولین طبیب استفاده از پنبه ‏را در طب آورده و به منظور زخم نشدن بدن بیماران آبله‌ای از آن بهره ‏می‌برده و در مراقبت از چشم‌ها و پلک و گلو و بینی این بیماران توصیه ‏فراوان کرده‌است. در کتاب آبله و سرخک رازی در مورد آبله و سرخک چه ‏قبل از ظهور بیماری و چه بعد از آن و جلوگیری از عوارض بیماری به ‏اندام‌های بدن تدابیری آورده شده‌است.‏

 

تشریح

در دوران رازی تشریح جسد انسان رواج نداشت و این کار را ناپسند و ‏خلاف آموزه‌های دینی می‌دانستند و عموما به تشریح میمون می‌پرداختند. ‏رازی در کتاب‌های خود از جمله کتاب الکناش المنصوری از تشریح ‏استخوان‌های و عضلات ، مغز، چشم، گوش، ریه، قلب، معده و کیسه ‏صفرا و.. سخن گفته‌است و طرز قرار گرفتن ستون فقرات و سوراخ‌ها و ‏زائده‌های آن و نخاع شوکی را به خوبی شرح داده‌است. رازی اولین ‏پزشکی است که بعضی از شعبات اعصاب را در سر و گردن شناخته و ‏راجع به آن‌ها توضیحاتی داده‌است.‏


درمان بیماری‌های داخلی

درمان رازی مبنی بر سادگی بوده‌است. رازی اسراف در دارو را بسیار مضر ‏می‌داند، وی معتقد بوده‌است تا ممکن است مداوا با غذا و در غیر ‏این‌صورت با داروی منفرد و ساده و گرنه با داروی مرکب به عمل آید. رازی ‏می‌گوید: «هر گاه طبیب موفق شود بیماری‌ها را با غذا درمان کند، به ‏سعادت رسیده‌است»[۱۳] وی بسیاری از داروها را روی حیوانات امتحان ‏نموده و اثرات آن‌ها را درک کرده و در موارد استعمال دانسته آن‌ها را درباره ‏انسان به‌کار می‌برد.‏

 

جراحی

گرچه رازی به عنوان پزشک مشهور است اما بعضی از مورخان او را به نام ‏جراح می‌شناسند. از مطالعه آثار وی چنین برمی‌آید که در جراحی ‏صاحب‌نظر بوده‌است. وی درباره «سنگ کلیه‌ها و مثانه» کتابی نگاشته و ‏درآن تاکید کرده‌است در صورتی که درمان سنگ مثانه با راه‌های طبی ‏مقدور نباشد، باید به عمل جراحی پرداخت و در این کتاب از اسبابی که با ‏آن عمل سنگ مثانه را انجام می‌داده، نام می‌برد. رازی اولین طبیبی است ‏که در عالم طب از سل مفصلی انگشتان صحبت کرده‌است. در ‏شکسته‌بندی و درفتگی‌ها قدم‌هایی برداشته و آثاری از خود به جا ‏گذاشته‌است.‏

 

تغذیه

رازی کتابی درباره تغذیه دارد به نام «منافع‌الاغذیه و مضارها» که یک دوره ‏کامل بهداشت غذایی است. و در آن از خواص گندم و سایر بقول و خواص ‏و ضرر های انواع آب‌ها و شراب‌ها و مشروبات غیر الکلی و گوشت‌های تازه ‏و خشک و ماهی‌ها و… سخن گفته‌است و فصلی در باب علل و جهات ‏اشتها و هضم غذا و ورزش و غذاهای گوارا و پرهیز های غذایی و ‏مسمومیت‌ها دارد.‏


شیمی و داروسازی

رازی تحصیل شیمی را قبل از پزشکی شروع کرده‌است و در آن آثاری ‏چشم‌گیر از خود برجا گذاشته‌است. وی پایه‌گذار شیمی‌ نوین است. ‏هرچند کیمیاگری را باور دارد. در کتاب «سرالاسرار» او می‌خوانیم که مواد ‏را به دو دسته فلز و شبه فلز(به گفته او جسد و روح) تقسیم می‌کند و اگر ‏در این زمینه اشتباهاتی‌می‌کند، چندان گریزی از آن ندارد. برای نمونه جیوه ‏را شبه فلز می‌خواند در صورتی که فلز بودن جیوه اکنون آشکار است. در ‏شیمی کشفیات بسیار دارد.‏
رازی کاشف جوهر گوگرد و الکل است. ‏

از تاثیر آب‌آهک بر نوشدارو (کلرید آمونیوم)، اسید کلریدریک بدست ‏آورد. ‏

از تاثیر محیط قلیایی بر کانه پیلیت، اسید سولفوریک فراهم کرد و با ‏داشتن اسید سولفوریک بدست آوردن دیگر اسیدها آسان بود ‏

با اثر دادن سرکه با مس استات مس یا زنگار تهیه کرد که با آن‌ها را ‏زخم را شستشو می‌دادند ‏

از سوزاندن زرنیخ، اکسید آرسنیک یا مرگ موش فراهم کرد ‏

برای نخستین بار از نارنج اسید سیتریک تهیه کرد